تبليغاتX
ناوک

ناوک

به نام آنکه آفرید هر آنچه را که باید

 

بی حرف بی فریب

دوست داشتن چاله ای است در اعماق گمراهی

دوست داشتنی که نه حرفی دارد

و نه حتی ذره ای فریب...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت   توسط ناوک  | 

به نام خدا

 

وقتی که می رفتی

زنبیل خاطره ات را ز خاطر بردی...

وقتی که آمدی اما...

زنبیل خاطره ات پوسیده بود...

ببخشید شما!! " م... "

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط ناوک  | 

به نام آنکه خودت می دانی کیست!

 " به بهانه ی تولد ناوک "

باور کنید عزیزان

اگر که زندگی می گذاشت

حرفهای بسیار داشتم از خویش و پرده های روان پریش

از خویش پنجره های مخدوش

از آوای سمای کویر

که بر سایه سار ناوک سایه انداخته بود

تیر کوچکی که می خواست

پر سیمرغ را بشکافد اما از تنفس نفس به تفکیک اجبار

از بند کمان هرگز رها نشد

باور کنید می خواستم از خویش بگویم و حرفهای تنهایی ام

از سرانگشت جاری در باد

که بر گستره ی شنهای کویر

همنشین فراموشی ها بود

باور کنید در صبحهای دل انگیز مارس

در آن شور انگیز اسفند

حدیث زندگی را می خواستم بسرایم

اما زندگی پول کار

اجازه تحرک اندیشه ام را گرفت

و ثانیه هایم را

سرشار وقتهای وقت گیری کرد که اینک...

باور کنید می خواستم خودم باشد

اگر که زندگی می گذاشت....

" نوشته شده توسط خیال آنکه ناوک را پدید آورد "

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت   توسط ناوک  | 

كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ناوک  | 

نور هستي وصبح.
تو ، بادِ مارس

زندگي هستي و مرگ
با ماه مارس پا نهاده اي
بر زمين عريان
لرزشت به طول مي انجامد.
خون بهار
شقايق يا ابر انبوه گام سبك تو
زمين را برآشفته است.
اندوه ديگر بار آغاز مي شود.

گام سبكِ تو
اندوه را بازگشوده.
زمين سرد بود
زير آسمان مسكين،
بي حركت بود و بسته
در رويائي سست،
همچون كسي كه ديگر رنج نمي برد.
يخبندان هم دلپذير بود
در ‍ژرفاي دل.
اميد هم خاموش مي ماند.

اينك آوايي و خوني دارد
هر چه زنده است.
اينك زمين و آسمان
لرزشي تند است،
اميد از هم مي گسلدشان،
صبح به هم مي ريزدشان،
گامت مي پوشاندشان،
نَفَس بامدادي تو.
خون بهار،
تمام زمين مي لرزد
از رعشه اي كهن.

اندوه را بازگشوده اي.
زندگي هستي و مرگ.
از روي زمين برهنه
آرام گذشته اي
همچون پرستو يا ابر سياه،
و سيلابي از دل
دوباره بر مي خيزد و سهمگين فرو مي ريزد
و در آسمان انعكاس مي يابد
و اشياء را منعكس مي كند
و اشياء در آسمان و در دل
رنج مي برند و در هم مي پيچند
به انتظار تو.
صبح است، سپيده دم است،
خون بهار
 تو اين زمين را بر آشفته اي.

اميد از هم مي گسلد
و به انتظار توست، تو را مي خواند.
زندگي هستي و مرگ.
گامت سبك است

 


(چزاره پاوزه)

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت   توسط ناوک  | 

به نام خدا

و غروب انگار بي نهايت است
پر از غم
خانه هاي آجري پر از ماتم
رنگشان زرد
بويشان كاهگلي
صاحبش نيست
خدا مي داند چه شد
كجا رفت
راستي آسمان هم خون مي بارد و از هيچ
آفتاب هم زاييده نمي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط ناوک  | 

بنام خدا

كه مي گويد كه برخيز اي تو انسان
كه نامت را شرف بر خلق ناميدم بدين سان
كه مي گويد كه بر خيزيد ،حج است
نواي گفتن لبيك حق است
كه مي گويد مرا بايد برفتن
به ديدار خدايي كه همين جاست
خدايي كه درون هر سلامي است
درون هر كلام و هر پيامي است
به نام حج رسيديم و نشستيم
به عهد خالق حق ما نرفتيم
كه مي خواهد مرا در موسم حج
كه ما بيرون شديم از كلبه ي حق
اگر ديدار او شرط خدايي است
مرا كافر بدانيد و نخوانيد
چرا كه مرده ام در عالم حق
نمي يابم ز نام حق در عالم
سكون روح ما در موسم كوچ
چو فردايي ماندش ، هرگز نيايد
سكون روح ما در موسم كوچ
كه خود مرگي است در زندان عالم
م..يوسف

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت   توسط ناوک  | 

به نام خدا

و شبي كه انگار طولاني است
شبي كه خويش را عرضه مي كند
نامش عجيب طولاني است
و فريادش خفته در انبوه ستاره هاي مرده
و شبي براي آغاز سرما ،‌و اين تمام وجودم را مي لرزاند
كه اينك اين من به چه بهانه اي اينجا و به اميد كدام ستاره آغاز سرما را جشن مي گيرم
و ما هر لحظه كه از اكنون دور مي شويم
فريادمان نيز از خاطر ها محو مي شود
و امشب شب يلداست ، شبي آرام بي آشوب ، بدون دغدغه ي فردا
همه كنار هم ، ميان بزم دوستانه اي نشسته و از ميان هزار توي دنيا
سر به ديار خواجه ي شيراز گذارده و دل از هر آشوبي بر مي كنيم ،‌انگار بر مي كنيم!!!
و هر لحظه خمار هر ثانيه ي شب مي شويم ، و دريغ ....
و دريغ كه صبح تمامش دود مي شود و انگار ما هم به انتظار فاصله ها نشسته ايم
راهيان سرنوشتيم
و گويا بي خبريم از بود ِ نبودن ها
و فاصله هايي كه گمان مي كنيم طولاني اند
يعني مرگ عزيزان
و هر لحظه كه مي گذرد خود گامي به سوي مرگ است
امشب همان شب يلداست
يعني شبي بي پايان به دور از غصه هاي واهي
با شيرين ترين سخنان ، و انگار جاي مصيبت نيست اين ميان
ولي تو چه مي داني
امشب شب بي پايان سرما است
و تنها درد سرما را مرغكي بيمار با بالهاي پف كرده مي داند كه جوجه هاي دير رسش در ميان سرما بوي وجود گرفته اند
او چه مي تواند كند كه شبي كه براي ما جشن است
براي او درد است
و اين يعني درد طبيعت
و من در خانه ي خويش را برايش باز مي گذارم و به انتظار ورودش خيره ي در مي شوم
افسوس كه نمي دانم هرگز پل اعتماد ميان من و او به دنيا نيامده بود...
و اين فرياد است از جشن شب يلدا...
شب تولد اولين آدم برفي
شب مرگ آخرين برگ درخت
شب خاموشي فردا ، شب فريب ذهن ها
و من نمي دانم از چه رو آدم برفي مي گريد...
انگار از غم قناري تنها و يا شايد از غم بي خيالي آدم ها
آه خدا خدا خدا...
و اين تمامش يعني شب جشن شب يلدا...
شب تولد اولين آدم برفي...
شب خاموشي آخرين برگ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت   توسط ناوک  | 

عمري است گناهان نكرده ام را
 
با تركه ي آلبالو تازيانه ميخورم
 
و اكنون از پشت بيست بهار تاريك
 
عفونت دستانم با خطي از خون
 
چون جاي گزيدگي تير مي كشد
 
با من از عدالت مگو تا آن زمان كه تركه هاي آلبالو
 
بردرختان قد مي كشند و
 
چشم كودكان به قرمزي ميوه ي آلبالوست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط ناوک  | 

اندر احوالات من سرباز

هنو مهر مدركم خشك نشده بود كه رفتم نظام وظيفه،البت فكر نكني آقام اصرار كرد ها! نه بابا ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت خب ديگه ما اينيم .هر چي گفتند نه نياورديم ولله اين يكي ديگه خيلي درد داره هر چي گفتيم بابا ما قبلا اين درد رو زديم تو رگ فايده نداشت كه نداشت .فرستادنمون درمو نگاه ما هم با سر برافراشته و گام هاي استوار رفتيم تو اتاق تزريقات .صداي آخ و اوخي مي اومد كه نگو و نپرس ،جلوتر كه رفتم يه آقايي رو ديدم با سبيل هاي از بنا گوش دررفته كه با چشم هاي خون گرفته اش تزريقا ت چي رو نيگا مي كرد ،ما كه جايي نگفتيم شما هم نگيد ولي بگي نگي همچي چند قطره اشكم ريخته بود.لبخندي روي لبام سراندم و گفتم :آخه مرد حسابي نمي شد آمپول رو آرومتر بزني اين آقا دردش نياد يارو تزريقا ت چيه  همچي

همچي نگام كرد كه پاهاي استوارم از تك وتا افتاد و عينهو بيد مجنون شروع كردن به لرزيدن ،  سبيل بنا گوش در رفته  رو به من گفت :واس چي جيك جيك بيخود مي كني جوجه مگه ننه ات آبو دون بهت نداده ،ولله بهم بر خورد خواستم برم جلو و حسابش رو بذارم كف دستش كه طرف از جاش بلند شد،چه هيكلي  آرانگوتانم انقده غول غولي نمي شه  هول كردم عقب عقب رفتم انقدر كه محكم خوردم به در اتاق .دستش رو گذاشت روي شونه م برو جوجه بهش گفتم همچي يه نمه آروم بزنه دردت نياد.خلاصه تا چند روزي هي حوله داغ مي كرديم مي ذاشتيم جاي آمپول بلكم دردش آروم بشه.

موعد رفتن بود ننه فرمونم داد از تو انبار ديگ بزرگه و گاز رو بيارم .ما هم با كلي نق زدن رفتيم آورديم كمرم حسابي درد گرفته بود گفتم ننه آخه قربونت برم تو اين هيري ويري آش مي خواي چيكار ؟ قطره اشكي از تو چشاش چكوند و گفت :مي خوام آش پشت پاتو بار بذارم گفتم ننه اين همه ما اينجا بوديم نكردي آش درست كني حالا كه داريم مي ريم خدمت مقدس مي خواي آش درست كني حداقل يه جوري بار بذار منم ازش بخورم .ننه خنديد و گفت :الهي ننه ات پير شه گلم تو كه رفتي خودم جات مي خورم .بعدشم ساكمو گرفت داد دستم ،هنو ساكو نگرفته بودم كه آبجي كوچيكم دويد جلوم ؛داداشي گفتم جون داداش گريه نكن منم گريه ام مي گيره ها دل منم واست تنگ مي شه قربونت برم ،اخماشو كرد تو هم  و گفت :ا  ِداداش چي ميگي من كليد اتاقت رو مي خوام تا تو نيستي برم تو اتاقت .ما هم كه دل رحم گفتيم باشه بابا اينم كليد . ديدم اين پا اون پا كرد و گفت:خُب من كه زورم نمي رسه قبل رفتن جلو پلاستم ببر بيرون .ولله اين يكي خيلي زور داشت شيطونه مي گه اين دم آخري....خواستم فرمون شيطونه رو ببرم كه آقام صدام كرد:بيا بابا بروديگه ديرت مي شه ها خدا حافظي كردم و زدم بيرون ،هنو چند قدمي نرفته بودم كه شنيدم يكي گفت :بي خدا حافظي مي خواي بري .صداي مرضيه بود .خواستم كلاهمو بردارم كه جلدي گفت :بر ندار خوش ندارم سر كچلتو ببينم ،دستم رو آوردم پائين: چشم ديدم مي خواد گريه كنه گفتم جون من گريه نكني ها!آروم گفت :منو مي خواي ؟گفتم :معلومه كه مي خوامت .با گريه گفت :خب تكليفمو روشن كن !گفتم :بابا جون منكه دارم ميرم وقتي بر گشتم روي جفت چشمام ،باشه چشم !الهي چشمت كور بشه لند هور ،اي داد مامان مرضيه بود مرضيه تندي گفت :منتظرت مي مونم و دويد سمت خونه منم ديدم هوا پسه تندي از اونجا دور شدم .به  پادگان كه رسيدم طرف همچي نيگام كرد انگاري 8 سال تو ارتش عراق جنگيده بودم .آخ جون اينجا همه كچلن لباسهاي هممون هم به تنمون زار مي زد

اصلا اختلاف طبقاتي اينجا است كه معنا نداره ،شب تندي خاموشي زدن، واس من كه تا دم دماي صبح بيدار مي موندم سخت ترين كار خوابيدن بود هنو چشام گرم نشده بود كه صداي تير اومد ديدم همه دارن مي دون ما هم دويديم تو اين هيس بيس يه بيچاره اي رو ديدم كه رو تختش نشسته بود وبا گريه مامانش رو صدا مي كرد خوبه منم ننه م صدا كنم رفتم جلوش وايسادم و در حالي كه مي زدم تو سرم گفتم :ننه !ننه!يهو يكي از پشت سر يقمو گرفت:يه ننه اي نشونت بدم حالت جا بياد دو تا پوتين پر سنگ ريزه كرد انداخت گردنم آخه يكي نيست بگه مرد نا حسابي اينا كه وزنش از من بيشتره گمونم با صداي بلند فكركرده بودم چون طرف گفت سنگينه ها ؟يه كار بهتر واست سراغ دارم .يه آفتابه كه انگار از جنگ جهاني دوم برگشته بودو تنش سوراخ سوراخ شده بود گذاشت جلوم :بعد با يه لبخند موذيانه گفت:حالا بالا سرش واي مي ستي نمي ذاري آبش خالي بشه شير فهم شد تو دلم گفتم :شير كه سهله خرم با همه ي خريتش فهمش مي شه.

داشتم از گشنگي مي مردم كه لندكروز غذا اومد .از شدت خوشحالي چشام پر اشك شد  يكهو ديدم همه دارن مي دون دنبال لندكروز همچي هاج و واج نيگاشون مي كرئم كه يكي از بچه ها گفت :مگه گشنه ات نيست واسه چي ايستادي ،نه كه مي خواي ما گشنه بمونيم گفتم :منظورت چيه ؟بايد چيكار كنم؟گفت بدو دنبال لندكروز سهمت رو بگير،ما هم دويديم حسابي از كت و كول افتاديم كه لند كروز وايساد بعد هم با غرور يه غذايي بهمون دادن كه ممد فرفره رو هم بكشي به كفتراي دم موتش نمي ده ما هم چشامون بستيم و شروع كرديم به خوردن .هنو چند روز نگذشته بود كه با چشماي كاملا باز غذا م خورديم نه كه يه ذره اش خداي ناكرده زبونم لال رو زمين بريزه و تلف بشه خلاصه اينكه آقام به آرزوش رسيد و ما مرد شديم و برگشتيم خونه توي راه مردم همچي نيگام مي كردند كه ارباب به رعيتش بابا ما داريم خدمت مي كنيم واس خاطر شما ولله چه آدماي پررويي يهو اوني كه صندلي جلوم نشسته بود برگشت در حاليكه ادام و در مي آورد گفت:چه از خود راضي سرباز و چه به اين حرفا .بازم با صداي بلند فكر كرده بودم ،سر كوچه كه رسيدم ،مرضيه رو ديدم كه داشت از مدرسه برمي گشت طفلي سرش رو انداخته بود پايين ، آروم صداش كردم مرضيه ؟ لعنت خدا بر دل سياه سيطون چرا محل نمي ذاره. دوباره گفتم مرضيه منم ! برگشت با مظلوميت نگام كرد بعد اومد جلوم ايستاد و گفت خدا مرگم بده ديدم چشاش پر اشك شده، گفتم بابا قربونت برم منكه برگشتم ديگه چرا گريه مي كني گفت بميرم چرا اينقدر لاغر شدي اذيتت كردن ها! خواستم بگم نه كه صدا ي آقامو شنيدم  به به شازده اومده چظوري بابا مرضيه پا تند كرد رفت

منم دويدم سمت آقام هنو بغلش نكرده كه پسم زد و گفت :تو كي مي خواي آدم بشي ؟تا آبرومونو نبري ول كن نيستي ؟لعنت بر شيطوني گفت و دستش رو كرد توي جيبش و دسته كليد مغازه رو در آوُرد و گرفت  جلوم اينم كليد عصري مي ري دم دكون  خواستم بگم آقا من كه تازه اومدم ديدم عينهو همون يارو سبيل بنا گوش در رفته نيگام مي كنه . عين بچه آدم سرم رو انداختم پايين و گفتم چشم .حالا هي جماعت نسوان دم از تساوي حقوق و خوردن حق ضعيفه ها تو طول تاريخ داد و فرياد سر بدن.بابا خب اگه همين مرضيه جون خودم كه اگه نباشه مي خوام دنيا نباشه يه روز فقط يه روز بره سربازي كه من بايد تا آخر عمرم سر شكسته و غرور لگد مال شده و ....رو بند بزنم .همين حالا شم اگه آقاش بگه دخترم برو يه ليوان آب بيار و پسوند گلم رو چاشني اش نكنه با كلي دلخوري آب مي ياره .حالا اگه بهش بگن تا صبح بايد حواسش به خالي نشدن آفتابه سوراخ شده باشه ....تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت   توسط ناوک  |